تبلیغات
ادمک تنها... - یادگاری بابا
شنبه 7 شهریور 1388

یادگاری بابا

   نوشته شده توسط: محمود ناروئی    نوع مطلب :دلتنگی ها ،

بچه گیها  چه دورانی بود چقدر خوش میگذشت.........

بچه بودیم توی یک الونک کوچک با داداشم بازی میکردم که یه بار پدرم صدام کرد....

رفتم گفتم چی میگی پدر جون گفت بیا کمک کن باغچه رو سرو سامونش بدیم..

یه باغچه کوچک ته حیاط ....وقتی داشتم کمک میکردم با دستای کوچیکم.

وقتی داشتم کمک میکردم با دستای کوچیکم سنگی رو میخواستم

با کمک بابام جا به جا کنم تا این که.....................

چشم هامو باز کردم دیدم توی تخت بیمارستانم احساس کردم دستم خیلی اذیتم میکنه وقتی نگاش کردم دیدم..

انگشتای نارم قطع شدم پدرم فریاد کشید منو تو بغلش کرد..

صورتش رو بوسیدمو گفتم بابا جون تو به من یادگاری دادی که اونو

به هزار درمان نمیدم............

الان وقتی به انگشت هام نگاه میکنم یاد پدرم بچه گیها و باغچه کوچیکمون می افتم...............

بابا جون دوست دارم.

 

 

 

 


برچسب ها: کشتی ، مدل لباس ،

What causes painful Achilles tendon?
سه شنبه 10 مرداد 1396 01:31 ب.ظ
Why visitors still make use of to read news papers when in this technological world everything is available on net?
manicure
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 02:28 ق.ظ
obviously like your web site but you need to test the spelling on quite a few of your posts.
A number of them are rife with spelling issues and I find
it very bothersome to inform the truth on the other hand I'll definitely come back again.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر